رضا قليخان هدايت
987
مجمع الفصحاء ( فارسي )
اصل خود را فداى خود كرده * خويشتن را غذاى خود كرده آفتابى بزهرهاى داده * گوهرى را به مهرهاى داده بسته بر خود ز بهر عافيتى * همه پيرايههاى عاريتى با دو معشوقه ناز مىكردند * به دو قبله نماز مىكردند شمع بودند هريك اندر سور * از درون تيره و ز برون سو نور چون بديديم هزار گونه نماز * پير خود را سؤال كردم باز كاين كيانند و پايشان بر چيست * زين تعبد به دستشان در چيست بس نكوروى و دلرباى و خوشند * زهرهطبعند و آفتابوشند گفت اينها كه خوبچهرهترند * چشمزخم جمال بوالبشرند گرچه بيرون ز جنبش فلكند * رهنشينان حضرت ملكند گرچه مسعود روى منحوسند * ورچه مطلق نهاد محبوسند گاه مشغول و گاه معذورند * گاه مختار و گاه مجبورند بر همه شكل آفرينششان * قبلهشان گشته حد بينششان هرچه نزديك اين صف از دينهاست * دان كه زندان هريكى زينهاست با منى مهرشان طلب چه كنى * در بهشتى حديث شب چه كنى تو چو مردان كشيده نهمت باش * اندرين ره كشيده همت باش هر زمان آتشى همىافروز * قبله و قبله جوى را مىسوز خاصه اين منزلى كه در پيش است * رهزن صد هزار درويش است تربتش منبسط هواش درست * تلهء صد هزار عاشق سست منزلى دلربا و جانآويز * مردمانى در آن نگارانگيز شاخ كانجا رسيد بربنهد * مرغ كانجا پريد پر بنهد چون بديدى ركاب سست مكن * عزم بودن درو درست مكن پاى بر فرق استقامت زن * آتش اندر دم اقامت زن همه اندرز من تو را اينست * كه تو طفلى و خانه رنگين است ور ندانى نگه كن از دورش * تا بمانى به حيرت از نورش